تبليغاتX
Kampagne „Eine Million Unterschriften“

Kampagne „Eine Million Unterschriften“

مجرمین همیشگی

                                 

 

م

 تاریخ: 12  تير  1387

 آینا قطبی یعقوبی

همه سالهایی که به مدرسه می رفتم، مجرم بودم. هرچه بزرگتر می شدم، مجرم تر. 11 ساله که بودم، سنگین ترین جرم زمان خودم را مرتکب شدم. عکس های خانوادگیم را به مدرسه بردم. عکس هایی که من و پدر ومادرم در جنگل های شمال انداخته بودیم و برده بودم تا به همکلاسیم نشان بدهم. شاید برای پز دادن. نمی دانم.

 در 12 سالگی به خاطر نوشتن در دفتر خاطرات دوستی همه خانواده من و او و باقی نویسنده های آن دفتر را به مدرسه خواستند تا پدرانمان بدانند که در دفتری نوشته ایم که در بعضی صفحاتش عکس قلب تیر خورده پیدا می شود.

  13 سالگی را با چند دختر همکلاسی به خاطر نوار کاست غروب سیاوش قمیشی در دفتر مدرسه به شنیدن سنگین ترین تحقیرها وکلمات و مفاهیمی که آنقدر غریبه بود که نمی دانستم ارتباطش با من و دوستانم چیست؛ به پایان بردم.

  15سالگی جرمش پوشیدن کفشی بود که تنها 3 سانتی متر پاشنه داشت. 16 سالگی همراه داشتن کتابی درباره انقلاب مجارستان درکلاس فیزیک به معلمم فرصت داد تا نیمی از کلاس را به قصد دادن درس اخلاق به باقی بچه ها به تحقیر من بپردازد. منی که قادر نبودم از درس مکانیک نمره قبولی بیاورم.

 17 سالگی سال همه مجرمان بود. همه مجرم بودند و چه جرمی سنگین تر از دیدن تایتانیک.

18 ساله که بودم به کوچکترین فرصتی از مدرسه فرار می کردم. فهمیده بودم که در چه ساعتی و چگونه می توانم نگهبان کنار در را رد کنم. مدرسه دیگر جای من نبود.

به گذشته که نگاه می کنم ردپای جرمهایم را همه جا می بینم ردپای جرمهای من و باقی دختران همسال مدرسه که همگی همیشه مجرم بودیم. جرمهایمان آنقدرها هم تنوع  نداشت. یا برداشتن ابرو بود و ناخن بلند. یا عکس و نوار کاست و شاید برای جسورترها رژلبی که خارج از مدرسه به لب می زدند. با لبهایی که پشتشان از کرکی سیاه پوشیده بود و با رژهای صورتی به طرز غریبانه ای خنده دار می شد.

کیفهایمان انبار باروت بودند. هرروز در صف های طولانی پشت سرهم می ایستادیم تا این انبارها را بگردند. مبادا که آثار جرم ما مجرمین همیشگی  دامن پاک مدرسه را آلوده کند. هنوز خاطره تحقیر شدنهایم را وقتی که همکلاسی دیگری کیفم را می گشت، از خاطر نبرده ام. همکلاسی که ندای جاسوس سازی مدرسه را لبیک گفته بود. همیشه مدرسه پر از جاسوس بود. کنار دستیت می توانست خیانتکاری باشد که آمارت را به ناظم ها می رساند و ناظم ها چه وحشت زا بودند. هیچ وقت آنها را انسان نمی دیدم.

خوب که نگاه می کنم مدرسه مملو بود از مجرم و جاسوس. از کودکی یادمان دادند که اگر می خواهیم مجرم نباشیم جاسوس شویم. راه سومی نبود.

سالها از آن روزها گذشته است. نمی دانم هنوزهم کیف های بچه ها را می گردند یا نه؟ اما من هنوز مجرمم. در خیابان که راه می روم به دیدن چراغ های گردان اتومبیلی پاهایم شل می شود. انگار می خواهم غش کنم. به سرتا پایم فکر می کنم. دنبال ردپای جرم می گردم.

گاهی چراغ گردان متعلق به پلیس نیست. ماشینی است برای تعمیرات خودرو که روز مرا خراب کرده است. از پلیس می ترسم. همه دیگر مجرمان هم مثل من از پلیس می ترسند. به دیدنش آرام نمی شوند. احساس امنیت نمی کنند. می ترسند.

چراغ گردان ها طعم تحقیر می دهند. طعم دفتر مدرسه و ناظم همیشه حقدار. طعم بازداشت و توهین. چه جرمهای سنگینی. مانتویم، کفشم، شلوارم و چهره ام، همه اسباب جرمند.

هنوز هم به جاسوسی تشویق می شوم. کافی است بگویم که مانتویم را از کجا خریده ام. اما من نمی گویم. مدرسه هم که می رفتم نمی گفتم. اگر جایگاه دیگری نیست جز مجرم و جاسوس؛ من تا ابد مجرم می مانم


+ نوشته شده در  Fri 4 Jul 2008ساعت 19:0  توسط فاطمه بهادری  | 

 

اعتراض حدود هزار تن از فعالان جنبش زنان و 

مدافعان حقوق برابر:

حکم هانا عبدی غیر منصفانه است و با معیارهای قانونی و قضایی منطبق نیست


 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 1 Jul 2008ساعت 19:43  توسط فاطمه بهادری  | 

+ نوشته شده در  Tue 1 Jul 2008ساعت 19:38  توسط فاطمه بهادری  | 

زنان جهان رای صادر کنند!

نامه مليحه اصغری، مادر هانا عبدی به افکار عمومی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 1 Jul 2008ساعت 19:36  توسط فاطمه بهادری  | 

   آیا باید منتظر خبر خودکشی! دختر دانشجوی زنجانی ماند؟؛ کاوه رضایی

چندیست در انتظاری طاقت فرسا بسر می برم، در انتظار خبر خودکشی شدن آن دانشجوی دختر دانشگاه زنجان در بازداشتگاههای این شهر و با خود می گویم تا کی هر روز باید خبر خودکشی شدن مظلومی در زندان و تجلیل از ظالمی در گوشه کنار میهنم را شنیده و بدون دغدغه ای به زندگی ادامه دهم؟ تصور نمی کنم او که سکوت از ترس آبرو را بر نگزید و فریاد رسوایی معاون فاسد و ظالم را سر داد حاظر به امضا اعتراف نامه از پیش نوشته شده مبنی بر توطئه بودن ماجرا حتی پس از شکنجه های معمول در این موارد، شود حال آیا باید منتظر خبر خودکشی دختر دانشجوی زنجانی بمانم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Mon 30 Jun 2008ساعت 22:53  توسط فاطمه بهادری  | 

             مي توانست «مادر» باشد...

زن را به همراه دو مرد به دار آويختند.در حلقه اي از مردم تماشاچي آن سه نفر را دار زدند. دستهايشان را از پشت بستند و سپس طناب را به دور گردنشان انداختند.زن، ميانسال بود و روسري و مانتوي بلند و گشاد و يكدست مشكي پوشيده بود.دو مرد لاغر اندام لباسهاي آستين كوتاه ساده اي به تن داشتند.رنگ از رخسارشان پريده بود.زن زيرلب تند و تند ذكر ميخواند. قطره هاي درشت عرق از پيشاني اش سر ميخورد و پايين مي لغزيد و چهره اش را كه در هر روزي غير از اين، جذاب و نمكين بود،شستشو ميداد.آخرين تست براي اطمينان از اينكه طنابها محكم دور گردن آن سه نفر قرار گرفته اند، توسط مأموري نقابدار انجام شد.

سپس بوم جرثقيل آرام بالا رفت و طنابها سفت و سفت تر شدند.سه نفر آرام از روي زمين بالا كشيده شدند.تا وقتي جرثقيل آن سه را به ارتفاع مناسب رساند و متوقف شد، هر سه بطور غريزي وزن خود را روي فك يا گردن تحمل كرده بودند.بالا رفتن اعداميها بدون تقلاكردن آنها انجام شد اما هر كدام در لحظه اي،بالاخره طاقت از دست داد و وزن خود را رها كرد و مبارزه وزن بدن با گردن نحيف شروع شد! زن دومين نفري بود كه ناچارا" خودش را رها كرد و بين زمين و آسمان، جان كندن را شروع كرد. با دستاني از پشت بسته و پاهايي كه آخرين زبان گوياي بدن او بودند. پاهاي هر سه نفر در تقلا و جان كندن،حرفها و جيغها و فريادهاي بسياري كشيدند. زن قوس و انحناي بيشتري به بدنش ميداد و همه اندامش فرياد مي كشيد و جيغ ميزد.سينه اش را براي لحظه اي جلو داد و بياد همه تماشاچيان خاموش انداخت كه مي توانست هنوز هم يك مادر باشد،هنوز هم يك همسر باشد، اگر روزگار نه اينگونه بود كه ناچارش كند «تن» خود را بفروشد تا لقمه ناني براي تغذيه «تن لاغر» بچه اش مهيا كند. در آخرين تكانش در اين جهان، گردنش كمي صاف شد و مكث كرد و نفس آخر را مثل يك استفراغ يا يك تف بيرون داد و ديگر تسليم شد.باد مانتويش را مي نواخت.او مي توانست يك «مادر» باشد اگر ...

توضيح: آنچه خوانديد برداشت شخصيم بود از يك تكه فيلم بولوتوث از بدار آويختن آن سه نفر.نميدانم به چه جرمي و كجا؟ فيلمي ٢ دقيقه اي كه دقايق بسياري از روزهاي بيحاصل مرا غرق اندوه ساخت.اندوهي كه بوي قديمي «روز مادر» فقط بغضش را تركاند، بارها و بارها.

                                                             بابک داد 

+ نوشته شده در  Mon 30 Jun 2008ساعت 22:21  توسط فاطمه بهادری  | 

روش‌های جدید وزارت علوم برای محروم‌کردن

 دانشجویان از ادامه‌ی تحصیل


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 29 Jun 2008ساعت 13:43  توسط فاطمه بهادری  | 

ممانعت از برگزاري مراسم پاسداشت زبان مادري

فعالان حقوق بشر در ايران - مسئولان اداره ارشاد اسلامي سنندج از برگزاري مراسم پاسداشت زبان مادري در سنندج جلوگيري نمودند . اين مراسم که توسط يکي از انجمنهاي قانوني غير دولتي تدارک ديده شده بود و مجوز برگزاري آن قبلاً از سازمان ملي جوانان و ادازه ارشاد اسلامي اخذ شده بود ، روز پنجشنبه مورخه 6 تير ، يک روز قبل از برگزاري با احضار بانيان و مجريان برگزاري اين مراسم به حراست اداره ارشاد اسلامي و با اعمال فشار مسئولين حراست مربوطه مجوز آن لغو و در پي آن ملغي شدن مراسم به اطلاع دعوت شدگان مراسم مذکور رسيد.

شايان ذکر است که سال جاري از سوي سازمان يونسکو بعنوان سال مادري نامگذاري گرديده است .

فعالان حقوق بشر در ايران

+ نوشته شده در  Sun 29 Jun 2008ساعت 13:41  توسط فاطمه بهادری  | 

دو ايراني در ميان 20 روشنفکر مردمي جهان/ ياسمين منطقي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 29 Jun 2008ساعت 13:41  توسط فاطمه بهادری  | 

اظهار نگرانی دبیر کمیسیون زنان تحکیم از

 وضعیت دانشجوی دختر دانشگاه زنجان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 29 Jun 2008ساعت 13:39  توسط فاطمه بهادری  | 

راه حل امنيتي :راه اندازي تالارهاي عروسي جنب مساجد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 29 Jun 2008ساعت 13:38  توسط فاطمه بهادری  | 

      از روز زن تا خانه بدوشی‌های یک زن/لوا زند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 29 Jun 2008ساعت 13:37  توسط فاطمه بهادری  | 

     پاي شكسته زن و لگد آزادي بر او!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 29 Jun 2008ساعت 13:36  توسط فاطمه بهادری  |