تبليغاتX
Kampagne „Eine Million Unterschriften“

Kampagne „Eine Million Unterschriften“

او گفت نه تو زن خوبی هستی در خاندان ما رسم هست که

 مرد ازدواج مجدد داشته باشد و تو خوب می دانی

تغيير براي برابري: سن وسالی نداشت اما چهره اش بسیار پیر نشان می داد، از سرنوشت می نالید و از بی عدالتی که در حقش روا شده بود.

" وقتی 12 ساله بودم پدرم مرا به پسر خان محل داد اصلاً هیچ چیز نمی فهمیدم و هیچ کسی نظر مرا نپرسید، مادرم همیشه می گفت خیلی ها آرزو دارند که زن خانزاده شوند و تو شانس آوردی. من هم تابع حرف شوهر شدم مثل بقیه زنان روستایمان. من در یکی از شهرهای جنوب کشور زندگی می کنم ، جایی که هنوزمردم آداب و رسوم گذشته را در آنجا پیاده می کنند، دختران روستای ما هنوز هم اجازه تحصیل بیشتر از دیپلم را ندارند، و درهمان سنین پایین باید ازدواج کنند. کارهای خانه را خدمتکارها انجام می دادند حتی خریدهای شخصی مرا و من حق نداشتم بدون شوهرم پایم را بیرون از خانه بگذارم، حتی برای رفتن به خانه پدر و مادرم نیز او باید اجازه می داد و خودش مرا می برد البته اگر کاری برایش پیش نمی آمد. مادرم هم گاه گداری یواشکی به دیدنم می آمد و از حسادت زنان محل و اینکه من چقدر خوشبخت هستم صحبت می کرد. در سن 13 سالگی اولین فرزندم بدنیا آمد یک پسر! شوهرم و اطرافیان آنقدر خوشحال شدند که چندین شبانه روز را جشن گرفتند، پدرهمسرم می گفت: "تو ما را سرافراز کردی که برایمان یک پسر بدنیا آوردی." با خودم می گفتم اگر بچه ام دختر می شد چه اتفاقی می افتاد؟ اینقدر پسر آوردن من برایشان مهم بود؟ خدا را شکر می کردم که دختر بدنیا نیاوردم چون معلوم نبود چه بر سر من و دخترم می آمد. دلم را به فرزندم خوش کردم و به او رسیدگی می کردم، همسرم نیز صبح ها بیرون می رفت و عصرها به خانه بر می گشت، هرگز یادم نمی آمد که در طول دوران زندگیمان 1 ساعتی بنشیند و با هم خصوصی صحبت کنیم وقتی اعتراضی هم می کردم با چشم غره نگاهم می کرد و می گفت این فضولیها به تو نیامده مگر چیزی کم و کسر داری؟ سال بعد هم پسر دیگری بدنیا آوردم . حاصل زندگیمان 5 فرزند پسر و دو دختر بود، حسابی سرگرم بزرگ کردن بچه ها شدم، مدت زمانی بود که زمزمه های بدی را در مورد ازدواج شوهرم از اطرافیان می شنیدم، باور نمی کردم. اما یک شب دیدم که شوهرم زودتر از همیشه به خانه برگشته و به من گفت می خواهد با من حرف بزند تعجب کردم چون هرگز او را اینطور ندیده بودم خیلی راحت گفت که قصد ازدواج مجدد دارد، گفتم آخر چرا مگر از من خطایی سر زده؟ و او گفت نه تو زن خوبی هستی در خاندان ما رسم هست که مرد ازدواج مجدد داشته باشد و تو خوب می دانی، تو هم در این روستا بزرگ شدی و سنتها را می شناسی تو هم وقت بیشتری برای استراحت کردن خواهی داشت. گفتم: اما . . . ناگهان سیلی محکمی به گوشم زد و گفت دیگر صدایی از تو نشنوم. در طول تمام زندگیم این اولین کتکی بود که از او خوردم و هیچ کاری جز گریه نمی توانستم بکنم آخر در محل ما مردان چندین بار ازدواج می کردند و کسی به آنها خرده نمی گرفت و حتی زن حق نداشت از همسرش جدا شود، یادم می آید که یکی از زنان محلمان نتوانست طاقت بیاورد و خودش را آتش زد، بعد از مرگش هیچ کس شوهر او را مقصر نمی دانست که تمام عشق و احساسات او را نادیده گرفته است. دختری که شوهرم با اوازدواج کرد یکی از دختران محله مان بود و 14 سال بیشتر نداشت. او نیز به دستور پدرش با همسر من ازدواج کرده بود، وقتی او را دیدم صورت کودکانه ای داشت و دلهره داشت از اینکه برخورد من با او چگونه خواهد بود؟ دلم برایش سوخت همانطور که دلم برای خودم سوخت. بااینکه هوویم بود اما نتوانستم مثل یک هوو با او برخورد کنم او هم سن دخترم بود. نمی توانستم طاقت بیاورم به حالت قهر پیش ریش سفید محل رفتم و از او خواستم تا با همسرم صحبت کند و زن دومش را به خانه دیگری ببرد وگرنه من برای همیشه خانه اش را ترک می کنم. این اولین باری بود که جرات کردم و خواسته ام را با مرد دیگری مطرح کردم، بماند که بعد از مطرح کردن خواسته ام چقدر کتک خوردم اما موفق شدم و شوهرم زن دومش را به خانه دیگری برد. آن موقع فکر طلاق اصلاً به سر هیچ یک از ما نمی زد، چون مساوی با مرگمان بود. اما حالا جوانان ما کمی روشنفکر شدند، حتی دو تا از پسرهای خودم ازدواج مجدد نداشتند، اما شوهر دخترم دو بار ازدواج کرده، تهران آمده بودم که به پسرم سر بزنم البته الان شوهرم بر اثر بیماری فوت کرده وگرنه به همین راحتی نمی توانستم به دیدن پسرم بیایم. نوه ام چیزهایی را در مورد این لایحه جدید دولت برایم گفت و من خیلی ناراحت شدم. چرا به همین راحتی می خواهند به مردان اجازه ازدواج مجدد دهند؟ پس زنها چه میشوند؟ چرا یکی از ما زنها نمی پرسد که آیا ما راضی هستیم یا نه؟ مگر ما آدم نیستیم ما پا به پای شوهرانمان حرکت می کنیم در تمام طول زندگی تابع آنها هستیم همه از آنها حمایت می کنند پس فرق ما زنها با حیوان در چیست؟ مگر ما داریم در عصر جاهلیت زندگی می کنیم؟ دیگر جوانها این چیزها را نمی پذیرند، دیگر زنان و دختران ما این چیزها را قبول نمی کنند. نوه من الان تحصیلات دانشگاهی دارد و به من می گوید که اگر قرار است شوهر من آزادانه با زن دیگری ازدواج کند و قانون نیز ازاو حمایت کند پس من هرگز ازدواج نمی کنم با هیچ مردی. قانون کجا بود وقتی زن دوم شوهرم آنقدر حرص خورد که فلج شد و الان با وجود 4 فرزند با اینکه سن و سالی هم ندارد باید به این روز بیافتد؟ از ما زنها پرسیدند؟"

زن با صدای بلند گریست و من ناباورانه نگاهش می کردم، چه صبری داشت این زن و امثال او. از او پرسیدم که در منطقه آنها مردان باز هم ازدواج مجدد می کنند؟ آهی کشید و گفت: "خیلی کمتر شده اما باز هم این اتفاق می افتد مخصوصا در روستاهایمان و این فرهنگ و سنت غلط از بین نرفته است. جوانترها که دانشگاه رفتند می توانند مقاومت کنند و با خانواده هایشان صحبت می کنند که الان همه چیز تغییر کرده، دیگر یک دختر حاضر نیست هووی زن دیگری شود، و هیچ زنی حاضر نیست خودش به خواستگاری دختر دیگری برای شوهرش برود." لبخند تلخی زد، دفترچه کمپین را به او دادم و برگه امضاء را دادم. خوشحال و با غمی در نگاهش آن را امضاء کرد با صدای آرامی گفت:" یعنی می شود یک روز این قوانین تغییر کند و از آن حمایت شود؟"

+ نوشته شده در  Tue 18 Nov 2008ساعت 19:11  توسط فاطمه بهادری  | 

یک صد امضا تقدیم به هانا، روناک و عشای نازنین

 

امیر رشیدی

روز جمعه به اتفاق شش نفر از اعضای کمپین رفتیم کوه برای امضا جمع کردن. هوا خیلی خوب بود و خودمون رو از اول صبح برای یه برنامه امضا جمع کنی عالی آماده کرده بودیم. من چند فرم بیانه رو چاپ کرده بودم و در انتظار جمشید بودم که دفترچه ها دستش بود.

وقتی همه رسیدند راه افتادیم سمت کوه. داشتیم با بچه ها توی اون جاده کوچیک می رفتیم که قاسم رو دیدم؛ یکی از بچه های دوران دانشگاه در اصفهان. با خودم گفتم چه فرصتی بهتر از این. بعد از احوال پرسی و روبوسی و این حرفها برگه بیانه رو دادم بهش و گفتم بخون. خودش و دو تا از دوستانش که همراهش بودند امضا کردند و به این ترتیب اولین قدم در جاده کوه رو با سه امضا شروع کردم.

راستش همه چیز عالی بود. بالای کوه دو تا کتاب عالی کم یاب رو خریدم و لذت داشتن اون دو کتاب بر لذت امضاهایی که گرفته بودم اضافه کرد. تو راه مرتب به یاد عشا بودیم و در مورد اون صحبت می کردیم. جمشید پیشنهاد داد این امضاها رو به هانا و روناک و عشای عزیز تقدیم کنیم که با استقبال همه رو به رو شد.

یک ماجرای بامزه هم رخ داد. وقتی داشتیم از کوه پایین می آمدیم که برگردیم خونه، من گفتم بهتره چند تا امضای دیگه هم بگیرم. دو تا دختر داشتند می آمدند به سمت من. رفتم نزدیکشون و بیانه رو جلو بردم و گفتم : ببخشید خانمها ممکنه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ یکیشون با حالتی گفت نه! که انگار من دارم بهش شماره تلفن خودم رو میدم. تصورش رو بکنید شماره تلفن روی یه برگه A4! شاید هم فکر کرده بود دارم رزومه خودم رو بهش میدم! خلاصه وقتی برای بچه ها تعریف کردم کلی خندیدیم. این هم یه مدلشه دیگه، چه میشه کرد.

نازلی فرخی

دو زن مسن بودند و سه دختر جوان. روي تخت چوبي دور نسشته بودند و چايي و خرما بينشان بودند. مي خنديدند. رفتيم سمتشان. بعد از اجازه هاي مرسوم ، از كمپين گفتيم.

دختري كه وسط دو خانم مسن نشسته بود برگه را گرفت و با صداي بلند خواند. خواندن كه تمام شد برگه را داد به يكي از زنها و زن هم مشغول امضا كردن شد.

آن زن ديگر گفت:" مشكلي برايتان پيش نمي ياد؟"

- چرا! تا بحال بيش از 50 بازداشتي داشتيم كه براي بعضي از اونا حكمايي صادر شده. اما اين كارها بايد بالاخره از يك جايي شروع شه ديگه. همين الان سه تا از دوستان ما هانا و روناك و عشا تو زندانن. و همين حكمها، زندانها و بازداشتها شايد خيلي از ماها رو تو كاري كه مي كنيم مصرتر كرده باشه كه با ادامه ي كار نذاريم احساس شكست و خستگي تو تن همه ي اين بچه ها و اونهايي كه روز و شبشون رو با كمپين درگيرن، بمونه.

نگاهم كرد. وصداي رسايي گفت:

- من سه تا از برادرهام اعدام شدن. وقتي اين اتفاق افتاد مردم همچين با ما برخورد مي كردن كه انگار جذام داريم. هيچ كس حتي از در خونه ي ما هم رد نمي شد. اگه احتياجي به نون هم داشتيم كسي نبود كه دستمون بده. همه ي دوستان و فاميل با ما قطع رابطه كرده بودن. من فكر مي كردم ما كه مصيبت ديده ايم، چرا مردم اين مصيبت را براي ما سخت تر مي كنن؟ نمي فهميدم چرا به خاطر منفعت ما رو ناديده مي گيرن. مگه آدم نبوديم؟ الان بعد از تموم شدن همه ي اون روزها اونقدر دلم گرفته كه حتي حاضر نيستم بذارم بچه ام مشتش رو براي چيزي بلند كنه.

برگه كه دور مي چرخيد به اون رسيد. خودكار رو گرفت و امضا كرد. و ادامه داد:

- اين امضا براي هانا و روناك و عشا و همه زنهاي كه ميخوان تغيير كنن و تغيير بدن.

برگه را داد دست دخترش. دختر تا اومد امضا كنه دستش رو گذاشت رو دستش و گفت امضا نكن. دختر سرش رو بالا آورد، لبخند زد و برگه را به من برگرداند.

گفتم: "هر كسي انتخاب خودش را داره و من به انتخاب شما احترام مي ذارم."

وقتي مي رفتيم شنيدم كه پشت سرمان داد زد:" مواظب خودتون باشيد. همتون!"

جمشید آیین دار

بعد از ای میل هایی که بین دوستان برای جمع آوری امضا رد و بدل شد به این فکر افتادم که همین جوری بنشینیم تا جلسه بذاریم و ببینیم چی میشه، دردی از حال من یکی که خشمم لبریز شده رو دوا نمی کنه؛ اینجوری شد که با دوستان هماهنگ کردیم برای برنامه جمع آوری امضا و به هر حال 7 نفر شدیم.

هر بار که من این مسیر کوه رو میرم، حس می کنم برخورد مردم خیلی با ما بهتر شده، دیگه همه ما رو میشناسند، با احترام خاصی با ما برخورد می کنند و راحت تر هم بیانیه رو امضا می کنند. من فکر می کنم باید برای این مسئله سازماندهی بشیم و با برنامه ریزی بیشتر جلو بریم تا حداکثر استفاده رو از زمان ببریم.

از تمام دوستانی که به دعوت من جواب دادند و آمدند سپاسگذارم.

+ نوشته شده در  Tue 18 Nov 2008ساعت 19:7  توسط فاطمه بهادری  | 

همه ساله موازی با جوائز نوبل جایزه ای به نام  آلترناتیونوبل  به شخصیت ها، سازمانها و نمایندگان جنبش های اجتماعی که هدف خود را چاره جویی واجرای  راه حل های مناسب وقابل اجرا برای مشکلات مربوط به زندگی روزمره جوامع بشری قرار داده اند،اهدا می گردد.

این جایزه امسال به خانم مونیکا هاوزر پزشک مقیم شهر کلن در آلمان نیز اهدا شد. او موسس سازمان" مدیکا موندیال" است. این سازمان در مناطق بحران زده و جنگی از زنانی حمایت میکند که مورد تجاوز جنسی قرارگرفته اند. این سازمان در کنار کمک و یاری رسانی به این زنان برای احقاق حقوق آنها و گرفتن قرامت وخسارت در کشورشان مبارزه میکند. خانم هاوزر پس از شنیدن خبر اهدا جایزه گفت: ما از دریافت این جایزه بسیار خوشحالیم . این جایزه تنها برای من نیست بلکه برای تمام همکارانم  در کلن و تمام کسانی که در مناطق بحران زده با من و سازمان مدیکا موندیال  همکاری میکنند، می باشد. او افزود: این جایزه نه تنها تایید کار ما ست بلکه محرک و انگیزه ای  نیز برایمان میباشد. انگیزه برای ادامهء کارمان ، اگر چه این کار گاهی بسیار سخت ومشقت آور است و دائم با مقاومت روبرو میباشد.

 خانم هاوزر پزشک زنان متولد 1959  در سوئیس و تبعه ایتالیاست .

جایزه آلترناتیونوبل در سال 1980 از طرف ِ یاکوب فون اوکس کول تاسیس شد وهر ساله به چهار برنده اهدا می شود. مبلغ این جایزه دو میلیون کرن سوئدی برابر با دویست هزار یورو است.

+ نوشته شده در  Fri 14 Nov 2008ساعت 23:28  توسط فاطمه بهادری  | 

گوشه ای از مشاهدات هنگام جمع آوری امضا

از وقتی به این شهر آمدیم برای جمع آوری امضا به مراکز ایرانی سر می زنم  یک رستوران ایرانی که علاوه بر سرویس دهی خوب از محبوبیت خوبی 
برخوردار. آدرس را از کتاب راهنما پیدا کردم وچند روز بعد به دیدن این هموطن برای گرفتن امضا رفتم 
وقتی وارد رستوران شدم با دکوراسیونی که حال و هوای ایرانی داشت برخوردم  پرچم سه رنگ شیروخورشید- نشان فره ور- تمسال داریوش کبیر و...منو به یاد وطن اسیرم انداخت
با سابقه ای که قبلا ایرانیان در رابطه با امضای فرمها داشتن کمی استرس داشتم اما امیدوار.
از خانم حدودا40ساله که مسئول کاسه بود
سراغ مدیریت رستوران را گرفتم از من سوال کرد با ایشون چه کاری دارم گفتم که می خوام خصوصی باهاشون صحبت کنم
  اون خانم به من گفت می دونه که ایشون وقت نداره واگه من کار ضروری ندارم فردا بعد از ظهر مراجعه کنم با صحبت با این خانم متوجه شدم که مدیر رستوران یک خانم واین در رابطه با درک متفابل می تونست خیلی موثر باشه
فردا من به همراه دخترم به رستوران رفتیم برای دخترم سفارش غذا دادم اون خانم به محض این که منو دید گفت باید صبرکنم وبعد من فاکتور را برای پرداخت به ایشون دادم
در حالی که داشت صندوق را بازمی کرد بانگاهی معنا دار می خندید
من حدث زدم که این خانم به لهجه من می خنده ولی بعد از چند دقیقه خانم با دوتا چایی سر میز ما اومد ولی این بار با زبان شیرین فارسی بعد از سلام و احوالپرسی به رسم  ایرانی
 گفت: خوب من درخدمت شما هستم من متوجه شدم ایشون مدیر رستوران هستن و شروع کردم ازکمپین یک میلیون امضا برای برابری وازفعالیت خودم در کمپین با این خانم  صحبت کردن و ایشون به حرفهای من گوش می کرد
بعد از دادن توضیحات در حالی که داشت دفترچه کمپین و فرمهای امضا را نگاه می کرد شروع کرد صحبت کردن اینکه این کارها هیچ فایده ای نداره و می گفت با کلیت نظام حاکم مخالف و اگه برگه ای ببرم که خواستار تغییر در کل نظام باشه حتما اونو امضا می کنه و...و
خانم فلورا می گفت اگه این برگه ها را امضا کنه چه فایده ای برای زنها داره خانم فلورا تاکید می کرد که این کار ما در کمپین مهر تائیدی برای رژیم آخوندی
و اما من توضیح  دادم در قدم اول برای رسیدن به یک حکومت دموکراتیک باید توده مردم را اگاه کرد وفرهنگ گفتگو و دیالوگ  را درحال حاضر در چارچوب قوانین به پیش برد علاوه بر عدالت خواهی و برابری برای زنها شاهد جامعه ای سکولار خواهیم بود بعد از کلی بحث ایشون متقاعد شد فرم کمپین را امضا کنه
کمپین در
مونشن گلادباخ
مریم خدارحمی

+ نوشته شده در  Fri 14 Nov 2008ساعت 12:36  توسط فاطمه بهادری  |